پستی با چند موضوع: )
-
تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 10:45
این پست شامل چند تا مسئلهه:1.مثل این که چند روز پیش خاله ام به مامانم زنگ زده و گفته یک نفر آدرس خونه ی ما رو برای خواستگاری از من می خواسته. قربون مامانم برم که گفته:- نه.آدرس خونه مون رو نده.نمی خوام بیان.بله.آفرین به مامان خودم.این کسانی که می خواستن بیان خواستگاری من چطور به خودشون اجازه دادن قب...
آدرس وبلاگ جدید: )
-
تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 10:45
می خوام از این وبلاگ به وبلاگ بلاگ برم.این یعنی وبلاگ نوین.اگه دقت کنید می بینید که یک فاصله ی اضافی بین blog و نقطه (.) گذاشتم چون در بلاگفا آدرس های بلاگ رو نمی شه نوشت پس بی زحمت آدرس زیر رو بدون اون فاصله در نوار آدرس کامپیوتر یا گوشی موبایلتون تایپ کنید. آدرس تازه: green-willow.blog .ir اگه هنو...
اتفاق خیلی خوب :)
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:57
امروز (در واقع دیروز چون الان بعد از ساعت 1 صبحه.) اتفاق خیلی خوبی افتاد.سه تا کتاب خریدم.کتاب هایی که خیلی وقت بود می خواستم بخرم و بخونمشون.خیلی اتفاقی دیدمشون.رفته بودیم به یک جشنواره که وقتی دیدم اون جا یک نمایشگاه بزرگ کتاب با کلی کتاب هست اون ق
Future :)
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:57
مرا آن جا که علف ها می رویند به خاک بسپاریدجایی که بید های مجنون مویه می کنندباشد که شاخه هایشان سایه ساری بگستراننداز برگ های سبز گونه گون بر من.آنگاه که سر بر خاک نهاده امفرمان آرام علف ها را خواهم شنید که آهواره زمزمه می کنند:((بخواب،ای عزیز،بخواب و بیارام.)).........(بندیکت والت ویلکازی)
Life way :)
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:57
مرا آن جا که علف ها می رویند به خاک بسپاریدجایی که بید های مجنون مویه می کنندباشد که شاخه هایشان سایه ساری بگستراننداز برگ های سبز گونه گون بر من.آنگاه که سر بر خاک نهاده امفرمان آرام علف ها را خواهم شنید که آهواره زمزمه می کنند:((بخواب،ای عزیز،بخواب و بیارام.)).........(بندیکت والت ویلکازی)
چی فکر می کنیم.چی می شه.
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:57
مرا آن جا که علف ها می رویند به خاک بسپاریدجایی که بید های مجنون مویه می کنندباشد که شاخه هایشان سایه ساری بگستراننداز برگ های سبز گونه گون بر من.آنگاه که سر بر خاک نهاده امفرمان آرام علف ها را خواهم شنید که آهواره زمزمه می کنند:((بخواب،ای عزیز،بخواب و بیارام.)).........(بندیکت والت ویلکازی)
ماه محرم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 19:57
خیلی خوشحالم.دوباره ماه محرم داره میاد.دلم برای این ماه و حال و هوای قشنگ و معنویش تنگ شده بود.دلم برای این ماه خیلی تنگ شده بود.خیلی. خدایا شکرت.
دلنوشته ای بعد از نیمه شب
-
تاریخ: 1399/11/24 ساعت: 7:44
انتظار......انتظار......و باز هم انتظار.تازه اونم انتظاری که با بلاتکلیفی ترکیب شده.نمی دونم بالاخره چی می شه.این دو ماه آخر تابستون رو خیلی انتظار کشیدم.کاش نتایج انتخاب رشته زودتر بیان. می دونید چیه
نتایج انتخاب رشته سراسری بالاخره اومد. :)
-
تاریخ: 1399/11/24 ساعت: 7:44
در حال حاضر من در بی خبری از آینده به سر می برم. در حال حاضر من کلی برنامه برای آینده ام دارم. رشته ای رو که قبول شدم خیلی دوست دارم.حداقل فعلا رشته ام رو خیلی دوست دارم.باید وارد رشته ام بشم و بعد بب
آینده ی من
-
تاریخ: 1399/11/24 ساعت: 7:44
خیلی غمگینم.من می تونستم پزشکی بیارم.چرا امسال هم نموندم بخونم برای پزشکی.چرا با خودم گفتم من دیگه نمی تونم و رشته هایی به جز پزشکی رو زدم.نمی دونم باید چکار کنم.می ترسم.خیلی می ترسم.از آینده می ترسم.
پستی با چند موضوع :)
-
تاریخ: 1399/11/24 ساعت: 7:44
این پست شامل چند تا موضوعه: 1.مثل این که چند روز پیش خاله ام به مامانم زنگ زده و گفته یک نفر آدرس خونه ی ما رو برای خواستگاری از من می خواسته. قربون مامانم برم که گفته: - نه.آدرس خونه مون رو نده.نمی خ
آدرس وبلاگ جدید :)
-
تاریخ: 1399/11/24 ساعت: 7:44
می خوام از این وبلاگ به وبلاگ بلاگ برم.این یعنی وبلاگ جدید.اگه دقت کنید می بینید که یک فاصله ی اضافی بین blog و نقطه (.) گذاشتم چون در بلاگفا آدرس های بلاگ رو نمی شه نوشت پس بی زحمت آدرس زیر رو بدون ا
قسمت هایی از کتاب "سرافینا"
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 18:27
قسمت هایی از کتاب "سرافینا" قسمت هایی از کتاب "سرافینا" اثر "مری کتلین هریس (Mary Kathleen Harris)" با ترجمه ی "گلی امامی": ((..........من از نگاه های پشت عینکش که تمام افکار مرا می خواند متنفر بودم.اگر واقعا فکر می کرد که من این چیزها را از خودم ساخته ام پس چرا نمی گفت؟و اگر هم،چنین حدس نزده بود پس...
.......
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 18:27
....... بعضی اوقات بهتره بعضی ها که توانایی درک کردنت رو ندارن،روی کارهات اظهار نظر های بی جا نکنن.این اظهار نظر هایی که از نظر خودشون خوبه و به جاست،ممکنه یه نفر رو ناراحت کنه.لطفا چیزی نگیم که دیگران رو ناراحت کنه. نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 22:29 توسط سرافینا براون|
هدیه برای خودم :)
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 18:27
هدیه برای خودم :) بعضی اوقات که آدم می شینه و با خودش فکر می کنه،می بینه که چه قدر با قبلا متفاوت شده،چه قدر فرق کرده،اون قدری که هرچی فکر می کنه یادش نمیاد که قبلا چه طوری بوده.قبلا چه طوری رفتار می کرده.قبلا چه طوری می پوشیده.قبلا چه خواب هایی می دیده.قبلا چه چیزهایی رو دوست داشته قبلا چه کتاب های...
باز باران با ترانه......
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 19:57
باز باران با ترانه...... ✓امروز هوای این جا ابری بود و بارون هم نم نم زمین رو کمی تر می کرد.خیلی وقت بود دلم همچین هوایی رو می خواست.دلم می خواست توی همچین هوایی قدم بزنم و فکر کنم.به چی؟؟؟؟؟؟به همه چی.به همه ی چیزهایی که دوستشون دارم و بهم حس خوبی می دن.ولی امرور به جای قدم زدن،روی یه صندلی توی مدر...
"متن دل نشین"
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 19:57
"متن دل نشین" یه متن دیدم که نمی دونم نویسنده ی متنش کیه.خیلی حس خوبی به آدم می ده.خیلی قشنگه به طوری که یه لحظه دلم خواست جای گوینده ی این متن باشم.گفتم برای شما هم بنویسمش. متن: ((روز روشن و آرامی بود.فقط برگ های درخت غان آرام خش خش می کرد.آن روزها من و خواهرهای کوچکم برای چیدن میوه می رفتیم. توی ...
آغاز من در دریاست.....
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 19:57
آغاز من در دریاست..... ((آغاز من در دریاست آغاز من در دریاست در دریا،دریا دریا آغاز دنیاست)) امشب انیمیشن "ترانه ی دریا" رو تماشا کردم.انیمیشن قشنگی بود.بعد از دیدنش کلی احساس مختلف به من دست داد.بار اول که دیده بودمش یعنی توی تابستون،متوجه موضوعش نشدم.گنگ بود یه جورایی.ولی امشب موضوعش رو فهمیدم.قشن...
داستان :)
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 19:57
داستان :) سلام دوستان عزیز تصمیم گرفتم داستانی رو که نوشتمش(تا همون جایی که نوشتمش.چون نیمه کارست. :) )توی وبلاگ بذارم.فقط امیدوارم که بعد از خوندن هر فصل اون اگه چیز مزخرفی بود بهم نخندین. ؛) برای خوندن داستان به ادامه ی مطلب بروید. :))))) ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭ داستان: فصل اول "هربرت میلیکان" ...
داستان(فصل دوم)
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 19:57
داستان(فصل دوم) سلامی دوباره ممنونم از همه ی شما که داستانم رو با دقت خوندین و نقدش کردین.امیدوارم واقعا لایق این همه دقتتون بوده باشم. :)))) فصل دوم داستان رو در ادامه ی مطلب بخونین. ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭ داستان: فصل دوم صبح روز بعد،مراسم تدفین روزالیند به خوبی برگذار شد.هربرت از ...