داستان :)
سلام دوستان عزیز تصمیم گرفتم داستانی رو که نوشتمش(تا همون جایی که نوشتمش.چون نیمه کارست. :) )توی وبلاگ بذارم.فقط امیدوارم که بعد از خوندن هر فصل اون اگه چیز مزخرفی بود بهم نخندین. ؛) برای خوندن داستان به ادامه ی مطلب بروید. :))))) ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭ داستان: فصل اول "هربرت میلیکان" با چهره ای نگران عرض اتاق را می پیمود.به ساعت نگاه کرد.ساعت 2 صبح بود.او نگران همسرش "روزالیند" بود.همسرش در 9 ماه حاملگی بسیار ضعیف شده بود.او زنی زیبا با موهایی همچون شب سیاه و پوستی سفید و زیبا بود.اکنون وقت آن رسیده بود که هربرت فرزند زیبایش را در آغوش بگیرد.او با خود فکر کرد: -دختر یا پسر فرقی ندارد.باید سالم و قوی باشد.مطمئنم که مثل مادرش همچون قرص ماه است. روزالیند حدود ساعت 12 نیمه شب بود که دردش شروع شد.هربرت بلافاصله دنبال دکتر فرستاد.دکتر "بایر" به سرعت خود را رسانده بود. 2 ساعت بود که بچه هنوز به دنیا نیامده بود.هربرت نگران بود و سخت به فکر فرو رفته بود که ناگهان صدای گریه ی نوزادی او را از افکارش بیرون آورد.لبخند بر لب های هربرت نقش بست و با سرعت به طرف در اتاق رفت که در باز شد و خانم پرستاری در حالی که نوزادی را در آغوش گرفته بود بیرون آمد.حربرت به محض این که نوزاد را دید گل از گلش شکفت.نوزادی زیبا بود.موهایی سیاه چون سیاهی شب و چشمانی به رنگ قهوه ای داشت.پوست سفیدش نرم و لطیف بود،به لطافت گلبرگ های گلی خوشبو.هربرت فرزند خود را در آغوش گرفت.پرستار که تا آن موقع سکوت کرده بود به سخن درآمد. -آقای میلیکان،تبریک می گویم.فرزند شما دختر بسیار زیبایی است. و با این حرف لبخندی به نوزاد زد.اما ناگهان حالت چهره اش عوض شد.غمگین شد و خواست چیزی بگوید که دکتر بایر از اتاق بیرون آمد و پرستار سکوت کرد.دکتر بایر گفت: -تبریک می گویم آقای میلیکان. هربرت که تا آن موقع ساکت بود رو به دکتر بایر گفت: -دوست قدیمی من از تو متشکرم.خواهر زاده ات مثل خواهرت زیباست.مطمئنم که روزالیند از دیدن دخترم خوشحال می شود. ناگهان لبخند دکتر بایر محو شد.اشک دزر چشمانش جمع شد و گفت: -هربرت.متاسفانه روزالیند..... . لبخند از لب های هربرت محو شد و قیافه اش مثل گچ سفید شد. -دکتر بایر.چه می گویی؟چرا متاسفی؟مگر چه شده است؟ دکتر بایر نتوانست ادامه بدهد برای همین سرش را به زیر انداخت و به آرامی برای خواهر عزیزش گریست. -نه دکتر!امکان ندارد!همسر من.......همسر من..........روزالیند........ . هربرت به اتاق دوید و دید روزالیند به آرامی برروی تخت دراز کشیده است. -روزالیند......روزالیند...... . جوابی نشنید. -نه روزالیند.....نه.......بلند شو.......بلند شو و دخترمان را ببین.بلند شو......تو نباید بمیری.......نباید......روزالیند........ این سخنان را هربرت درحالی که اشک می ریخت به زبان می آورد.روزالیند،همسر مهربان هربرت،اکنون مرده بود.اکنون هربرت همسرش را از دست داده بود. ❐بعدالتحریر:لطفا اگه مزخرف بود مسخره ام نکنین.آخه من که نویسنده نیستم.من یه نویسنده ی تازه کارم. ؛)))))❐
نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:36 توسط سرافینا براون|
برچسب:
نویسنده: کوروش نیکفر