خرید بک لینک

داستان(فصل دوم)

سلامی دوباره ممنونم از همه ی شما که داستانم رو با دقت خوندین و نقدش کردین.امیدوارم واقعا لایق این همه دقتتون بوده باشم. :)))) فصل دوم داستان رو در ادامه ی مطلب بخونین. ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭ داستان: فصل دوم صبح روز بعد،مراسم تدفین روزالیند به خوبی برگذار شد.هربرت از جنگل نزدیک شهر گل های مینا و از باغ خانه شکوفه های گیلاس را چیده بود و درون تابوت روزالیند قرار داده بود.هربرت غمگین بود آن طور که در تمام مراسم تدفین اشک می ریخت و لبخندی بر لب نداشت.مادر هربرت در تمام این مدت مراسم را اداره می کرد و تمام وسایل مورد نیاز را تامین می کرد.علاوه بر این وظیفه ی نگهداری از نوزاد کوچک را نیز بر عهده گرفته بود.بعد از مراسم هربرت هنوز هم در کنار قبر روزالیند نشسته بود.چیزی نمی گفت.اشک نمی ریخت.فقط به دور دست خیره شده بود. ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ مادر هربرت از خواب برخاست و به اتاق نوزاد رفت.نوزاد زیبا در خواب نازی فرورفته بود.به سمت پنجره ی اتاق رفت و به بیرون نگریست.ناگهان هربرت را دید.او در کنار باغچه ی محبوب و پر از گل همسرش روزالیند که خود روزالیند آن ها را پرورش داده بود،نشسته بود و به آن ها خیره شده بود.باران می بارید.هوا گرفته بود و قطره های باران مانند ترکه ای به صورت هربرت می خوردند.مادر هربرت به سرعت از اتاق بیرون رفت.به سمت در خروجی رفت.در کنار در از سبد چتر ها،چتری برداشت و به بیرون دوید.به سوی هربرت رفت و درحالی که چتر را روی سر او می گرفت با عصبانیت گفت: -هربرت،بس کن.الان دو هفته است که در خودت هستی.اصلا به فرزندت سر نمی زنی.به او نگاه کردی.این بچه مادر ندارد ولی.....ولی تو.....تو پدر او هستی.کاری نکن که پدرش را نیز از دست بدهد. هربرت ساکت بود.چیزی نمی گفت.فقط به گل ها خیره شده بود.مارگارت(مادر هربرت)عصبانی تر شد و با فریاد گفت: -فرزندت به تو احتیاج دارد. هربرت سرش را بلند کرد و به مارگارت نگاه کرد.اشک در چشمانش جمع شد و بغضش گرفت.بغضش را خورد و دوباره به باغچه ی گل های روزالیند خیره شد.میخک.میخک گل مورد علاقه ی روزالیند بود.تمام آن باغچه از میخک های رنگارنگ پر بود.بوی میخک را می شد از چند متری باغچه هم حس کرد.در همین هنگام صدای نوزاد از طبقه ی بالا بلند شد.مارگارت به سرعت به درون خانه و به اتاق نوزاد دوید و هربرت را با گل های میخک تنها گذاشت. ❐بعدالتحریر:احساس می کنم داستانم زیادی داره غم انگیز می شه. ؛)))))❐

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:11 توسط سرافینا براون|


برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

صفحه بندی