این پست شامل چند تا موضوعه:
1.مثل این که چند روز پیش خاله ام به مامانم زنگ زده و گفته یک نفر آدرس خونه ی ما رو برای خواستگاری از من می خواسته.![]()
قربون مامانم برم که گفته:
- نه.آدرس خونه مون رو نده.نمی خوام بیان.
بله.آفرین به مامان خودم.این کسانی که می خواستن بیان خواستگاری من چطور به خودشون اجازه دادن قبل از تموم شدن درس و دانشگاه من اجازه بگیرن بیان؟بماند که حالا ما نمی شناسیمشون.بعدش هم من هنوز 19 سالمه و تازه 10 دی همین امسال می شم 20 ساله.به نظرم هنوز برام خیلی زوده که ازدواج کنم.خلاصه که دلم خنک شد.هنوز که هنوزه عصبانیم و با خودم می گم چطور به خودشون اجازه دادن که اجازه بگیرن بیان خواستگاری من.
این موضوع رو مامان به من نگفته و قصد هم نداشت بگه (قربون مامانم برم.) و خواهرم دیشب به من گفت.تازه اونم ازم کلی قول گرفت که به مامان نگم که این موضوع رو می دونم.![]()
خلاصه که بعضی ها چه قدر پر رو هستن.![]()
2.امروز رفتم و شهر دانشگاهمون رو دیدم.خیلی قشنگه.![]()
3.یک چمدون رمزدار هم خریدم.رمزش رو هم گذاشتم 221.هر کی گفت چرا این رمز رو گذاشتم؟کسی می دونه؟![]()
4.خوابگاه دانشگاهمون رو ندیدم.![]()
5.دلم می خواد هرچه زودتر برم دانشگاه.![]()
6.همینا دیگه.![]()
برچسب:
نویسنده: کوروش نیکفر