خرید بک لینک
این پست شامل چند تا مسئلهه:1.مثل این که چند روز پیش خاله ام به مامانم زنگ زده و گفته یک نفر آدرس خونه ی ما رو برای خواستگاری از من می خواسته. قربون مامانم برم که گفته:- نه.آدرس خونه مون رو نده.نمی خوام بیان.بله.آفرین به مامان خودم.این کسانی که می خواستن بیان خواستگاری من چطور به خودشون اجازه دادن قبل از تموم شدن درس و دانشگاه من اجازه بگیرن بیان؟بماند که حالا ما نمی شناسیمشون.بعدش هم من هنوز 19 سالمه و تازه 10 دی همین امسال می شم 20 ساله.به نظرم هنوز برام خیلی زوده که ازدواج کنم.خلاصه که دلم خنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 10:45

آدرس وبلاگ جدید :)

می خوام از این وبلاگ به وبلاگ بلاگ برم.این یعنی وبلاگ نوین.اگه دقت کنید می بینید که یک فاصله ی اضافی بین blog و نقطه (.) گذاشتم چون در بلاگفا آدرس های بلاگ رو نمی شه نوشت پس بی زحمت آدرس زیر رو بدون اون فاصله در نوار آدرس کامپیوتر یا گوشی موبایلتون تایپ کنید. آدرس تازه: green-willow.blog .ir اگه هنوز هم حوصله ی خوندن نوشته های من رو دارید می تونید به این آدرس به‌روز بیاید.

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 24 شهريور 1405 ساعت: 10:45

امروز (در واقع دیروز چون الان بعد از ساعت 1 صبحه.) اتفاق خیلی خوبی افتاد.سه تا کتاب خریدم.کتاب هایی که خیلی وقت بود می خواستم بخرم و بخونمشون.خیلی اتفاقی دیدمشون.رفته بودیم به یک جشنواره که وقتی دیدم اون جا یک نمایشگاه بزرگ کتاب با کلی کتاب هست اون قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:57

مرا آن جا که علف ها می رویند به خاک بسپارید
جایی که بید های مجنون مویه می کنند
باشد که شاخه هایشان سایه ساری بگسترانند
از برگ های سبز گونه گون بر من.
آنگاه که سر بر خاک نهاده ام
فرمان آرام علف ها را خواهم شنید که آهواره زمزمه می کنند:
((بخواب،ای عزیز،بخواب و بیارام.))
.........

(بندیکت والت ویلکازی)

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:57

مرا آن جا که علف ها می رویند به خاک بسپارید
جایی که بید های مجنون مویه می کنند
باشد که شاخه هایشان سایه ساری بگسترانند
از برگ های سبز گونه گون بر من.
آنگاه که سر بر خاک نهاده ام
فرمان آرام علف ها را خواهم شنید که آهواره زمزمه می کنند:
((بخواب،ای عزیز،بخواب و بیارام.))
.........

(بندیکت والت ویلکازی)

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:57

مرا آن جا که علف ها می رویند به خاک بسپارید
جایی که بید های مجنون مویه می کنند
باشد که شاخه هایشان سایه ساری بگسترانند
از برگ های سبز گونه گون بر من.
آنگاه که سر بر خاک نهاده ام
فرمان آرام علف ها را خواهم شنید که آهواره زمزمه می کنند:
((بخواب،ای عزیز،بخواب و بیارام.))
.........

(بندیکت والت ویلکازی)

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:57

خیلی خوشحالم.دوباره ماه محرم داره میاد.دلم برای این ماه و حال و هوای قشنگ و معنویش تنگ شده بود.دلم برای این ماه خیلی تنگ شده بود.خیلی.

خدایا شکرت.

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 19:57

انتظار......انتظار......و باز هم انتظار.تازه اونم انتظاری که با بلاتکلیفی ترکیب شده.نمی دونم بالاخره چی می شه.این دو ماه آخر تابستون رو خیلی انتظار کشیدم.کاش نتایج انتخاب رشته زودتر بیان. می دونید چیهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: جمعه 24 بهمن 1399 ساعت: 7:44

در حال حاضر من در بی خبری از آینده به سر می برم. در حال حاضر من کلی برنامه برای آینده ام دارم. رشته ای رو که قبول شدم خیلی دوست دارم.حداقل فعلا رشته ام رو خیلی دوست دارم.باید وارد رشته ام بشم و بعد ببادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: جمعه 24 بهمن 1399 ساعت: 7:44

خیلی غمگینم.من می تونستم پزشکی بیارم.چرا امسال هم نموندم بخونم برای پزشکی.چرا با خودم گفتم من دیگه نمی تونم و رشته هایی به جز پزشکی رو زدم.نمی دونم باید چکار کنم.می ترسم.خیلی می ترسم.از آینده می ترسم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: جمعه 24 بهمن 1399 ساعت: 7:44

این پست شامل چند تا موضوعه: 1.مثل این که چند روز پیش خاله ام به مامانم زنگ زده و گفته یک نفر آدرس خونه ی ما رو برای خواستگاری از من می خواسته. قربون مامانم برم که گفته: - نه.آدرس خونه مون رو نده.نمی خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: جمعه 24 بهمن 1399 ساعت: 7:44

می خوام از این وبلاگ به وبلاگ بلاگ برم.این یعنی وبلاگ جدید.اگه دقت کنید می بینید که یک فاصله ی اضافی بین blog و نقطه (.) گذاشتم چون در بلاگفا آدرس های بلاگ رو نمی شه نوشت پس بی زحمت آدرس زیر رو بدون اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: جمعه 24 بهمن 1399 ساعت: 7:44

قسمت هایی از کتاب "سرافینا" قسمت هایی از کتاب "سرافینا" اثر "مری کتلین هریس (Mary Kathleen Harris)" با ترجمه ی "گلی امامی": ((..........من از نگاه های پشت عینکش که تمام افکار مرا می خواند متنفر بودم.اگر واقعا فکر می کرد که من این چیزها را از خودم ساخته ام پس چرا نمی گفت؟و اگر هم،چنین حدس نزده بود پس چرا گاهی با گفتن این حرف ها توجه همه را به چیزی جلب می کرد که ممکن بود حتی اصلا فکرش را هم نکنند.و از همه ی این ها گذشته ما هیچ کدام زیاد نامه دریافت نمی کردیم.به خصوص بچه هایی که آخر هفته ها می رفتند منزل اصلا چیزی نداشتند. ................... ............ بنابراین می بینید که این نهایت بدجنسی لیدیا بود که توجه همه را به نامه نداشتن من جلب می کرد.با نگاه های دقیقش واقعا زندگی مرا در شبانه روزی خراب کرده بود.از این که شنبه ی آینده برای عصرانه به منزل استفانی می رفتم،خوشحالی بیش از حدی مرا فرا گرفته بود. ........... .......... این دفعه دیگر احتیاجی نبود مجسم کنم که منزل آن ها چه شکلی است،حصاری از شمشاد های طلایی رنگ،پشت دری ها،شیشه های نشُسته.قلبم از خوشحالی به شدت می تپید.در زدم.سکوت محض همه جا را فرا گرفته بود. ............ ............شلوغیی که دیدم از دفعه ی پیش خیلی بیشتر بود.روی هر صندلی یک چیزی دمر شده بود،از خاک انداز و جارو گرفته تا چکمه ی هاکی.روی قفسه پر بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:27

.......

بعضی اوقات بهتره بعضی ها که توانایی درک کردنت رو ندارن،روی کارهات اظهار نظر های بی جا نکنن.این اظهار نظر هایی که از نظر خودشون خوبه و به جاست،ممکنه یه نفر رو ناراحت کنه.لطفا چیزی نگیم که دیگران رو ناراحت کنه.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 22:29 توسط سرافینا براون|


برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:27

هدیه برای خودم :) بعضی اوقات که آدم می شینه و با خودش فکر می کنه،می بینه که چه قدر با قبلا متفاوت شده،چه قدر فرق کرده،اون قدری که هرچی فکر می کنه یادش نمیاد که قبلا چه طوری بوده.قبلا چه طوری رفتار می کرده.قبلا چه طوری می پوشیده.قبلا چه خواب هایی می دیده.قبلا چه چیزهایی رو دوست داشته قبلا چه کتاب هایی می خونده.قبلا چه فیلم هایی نگاه می کرده و خلاصه قبلا چه تیپ شخصیتی داشته.نمی دونه که یک سال قبل چه طور بوده.باورم نمی شه.یک سال دیگه از زندگی من گذشت.یک سال بزرگ تر شدم و امیدوارم خانم تر هم شده باشم ;).10 دی،همون شماره ای که هر وقت ازم می پرسن تولدت کی هست می گم.لبخند می زنم و بعد می گم10/10 .بله.در روز دهم ماه دهم سال.ده دی.این شماره رو خیلی دوست دارم.من ده دی به دنیا اومدم.یک سال گذشت ولی نفهمیدم چه طور گذشت.شادی توی این سال بود.غم بود.همه چیز قاطی پاتی با هم بود. ؛) می خوام به مناسبت تولدم که چند روز دیگه هست به خودم یه شعر هدیه کنم.شعری از "ویسواوا شیمبورسکا" .شعر خیلی قشنگیه.اگه به مفهومش نگاه کنی و از درون بهش بنگری می بینی که چه قدر مفهوم داره.این شعر رو از طرف خودم به خودم هدیه می کنم.با اجازه ی شاعر این شعر یعنی "ویسواوا شیمبورسکا" : ((مدت های متمادی چونان آن زن درون نقاشی در موزه ریجکس که بی حرف و بادقت هرروز،ظرفی شیر را به کاسه ها می ریزد دنیا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:27

صفحه بندی