خرید بک لینک

1 1 1 :)

بعضی اوقات که آدم می شینه و با خودش فکر می کنه،می بینه که چه قدر با قبلا متفاوت شده،چه قدر فرق کرده،اون قدری که هرچی فکر می کنه یادش نمیاد که قبلا چه طوری بوده.قبلا چه طوری رفتار می کرده.قبلا چه طوری می پوشیده.قبلا چه خواب هایی می دیده.قبلا چه چیزهایی رو دوست داشته قبلا چه کتاب هایی می خونده.قبلا چه فیلم هایی نگاه می کرده و خلاصه قبلا چه تیپ شخصیتی داشته.نمی دونه که یک سال قبل چه طور بوده.باورم نمی شه.یک سال دیگه از زندگی من گذشت.یک سال بزرگ تر شدم و امیدوارم خانم تر هم شده باشم ;).10 دی،همون شماره ای که هر وقت ازم می پرسن تولدت کی هست می گم.لبخند می زنم و بعد می گم10/10 .بله.در روز دهم ماه دهم سال.ده دی.این شماره رو خیلی دوست دارم.من ده دی به دنیا اومدم.یک سال گذشت ولی نفهمیدم چه طور گذشت.شادی توی این سال بود.غم بود.همه چیز قاطی پاتی با هم بود. ؛) می خوام به مناسبت تولدم که چند روز دیگه هست به خودم یه شعر هدیه کنم.شعری از "ویسواوا شیمبورسکا" .شعر خیلی قشنگیه.اگه به مفهومش نگاه کنی و از درون بهش بنگری می بینی که چه قدر مفهوم داره.این شعر رو از طرف خودم به خودم هدیه می کنم.با اجازه ی شاعر این شعر یعنی "ویسواوا شیمبورسکا" : ((مدت های متمادی چونان آن زن درون نقاشی در موزه ریجکس که بی حرف و بادقت هرروز،ظرفی شیر را به کاسه ها می ریزد دنیا هرگز به پایانش نرسیده است...)) شاید بعضی ها مفعوم این شعر رو بدونید شایدم نه.به هرحال مفاهیم رو فعلا این جا نمی گم. ارتباط این شعر با تابلوی "دختر شیردوش" اثر "یوهانسن ورمیر" نقاش هلندی چه قدر زیباست.شاید بعدا عکس این تابلو رو توی همین پست گذاشتم.شاید بعدا راجع ارتباط این دو تا نوشتم. تا حالا دیدین آدمی موقع تولدش به خودش هدیه بده؟ :))))) راستی می گم این شعری که به خودم هدیه کردم ادامه هم داره یا نه؟؟؟؟؟؟؟آخه جایی که این شعر رو دیدم،آخر شعر سه تا نقطه یعنی این طوری ... گذاشته بود.اگه دقت کرده باشین فهمیدین که آخر شعر سه نقطه رو گذاشتم.نفهمیدم این یعنی چی؟اگه می دونین شعر ادامه داره لطفا به من بگین وگرنه هدیه ام کامل نیست و ناقصه.با تشکر. :) دیروز قسمت اول یه فیلم که به صورت دو قسمت پخش می شد رو دیدم ولی وقت نکردم قسمت دومش رو هم نگاه کنم.اسم فیلم "با تو آموختم" بود.شاید دیده باشیدش.اگه دیدین لطفا به منم بگید آخرش "ماریا"ی قصه چه کار کرد؟؟؟؟؟پسرش رو پیدا کرد؟؟؟؟"جوزفه" چه کار کرد؟؟؟؟"مادر جوزفه" بالاخره افکار غلطش رو درست کرد؟؟؟؟آخ که چه قدر دلم برای ماریا سوخت.البته و صد البته به وجود همچین خانم هایی هم افتخار می کنم. :) و در آخر این که این پست رو با شعری از "شهریار" تموم می کنم: گیاه دانهٔ عشقم،فشرده در دل خاک چنان که دم به دمم می دمند،می رویم

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 15:49 توسط سرافینا براون|


برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:27

صفحه بندی