خیلی غمگینم.من می تونستم پزشکی بیارم.چرا امسال هم نموندم بخونم برای پزشکی.چرا با خودم گفتم من دیگه نمی تونم و رشته هایی به جز پزشکی رو زدم.نمی دونم باید چکار کنم.می ترسم.خیلی می ترسم.از آینده می ترسم.
-دختر همکار مامانت پزشکی قبول شده.تو چه کار کردی؟
-من پزشکی قبول نشدم.
-قبول نشدی.وای چه حیف......حیف بود.بچه به این درس خونی باید پزشکی قبول می شد.
-نشد که بشیم دیگه.(لبخندی ظاهری می زنم در حالی که قلبم ترک برمی داره و به شکستن نزدیک می شه.هنوز نشکسته ولی ترک خورده.اگه همین طوری ادامه بدن ، به طور کامل می شکنه.)
تنها کسی که درکم می کنه مادربزرگمه.مادربزرگ عزیزم که وقتی شنید توی انتخاب رشته ، مهندسی بهداشت حرفه ای و ایمنی کار رو از هوشبری و اتاق عمل و مامایی و پرستاری بالاتر زدم و همین رشته رو توی یک دانشگاه خیلی خوب و تیپ 1 قبول شدم فقط گفت:
-خدا رو شکر عزیزم.منم باهات میام دانشگاهت تا ثبت نامت کنم.![]()
بعد از این حرفش وقتی خداحافظی کردم و تلفن رو قطع کردم ، توی خلوت خودم کلی گریه کردم.تنها کسی که برای انتخابم ارزش قائله مادربزرگمه.تنها کسی که درک می کنه من این رشته رو دوست دارم مادربزرگمه.من می خوام این مهندسی رو که مخصوص رشته ی تجربیه (نمی دونم از طریق رشته ی ریاضی می شه وارد این رشته شد یا نه.) بخونم و بعد استاد دانشگاه بشم.می خوام استاد دانشگاه فیزیک این رشته بشم یا استاد دانشگاه ریاضی این رشته.و یا استاد دانشگاه هر چیزی که به این رشته مربوطه.
به چه زبونی باید بگم که من ریاضی رو دوست دارم.به چه زبونی باید بگم که من باید همون اول به جای تجربی ، رشته ی ریاضی رو انتخاب می کردم.
مگه هرکسی به دنیا اومده تا پزشک بشه؟هان؟
نه.من توی رشته ی خودم پیشرفت می کنم.رشته ای که تا جایی که من می دونم هم ریاضی ، هم فیزیک و هم شیمی داره.تازه با این که مهندسیه زیست هم داره.
هرچی سعی می کنم حرف های اطرافیانم رو نادیده بگیرم نمی شه.باید بیشتر سعی کنم.اون ها نیستن که آینده ی من رو می سازن.این منم که آینده ی خودم رو می سازم.
در حال حاضر تا ثبت نام کنم و برم دانشگاه باید حرف های اطرافیانم رو تحمل کنم.بله.تحمل می کنم.
آه......نمی دونم چرا وقتی غمگینم با گفتن "آه" سنگینی غمی که روی قلبمه کم تر می شه.
و من در رشته ی خودم پیشرفت خواهم کرد.تمام.
برچسب:
نویسنده: کوروش نیکفر